+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 13:15 توسط گلریز نفر |
نمیدونی چه قدر سخته دلت خونه ی غم باشه اما گریه کردنو بلد نباشی
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 13:12 توسط گلریز نفر |
خدایا! دگر، بهشتت را نمی خواهم!
بهشت من، همین جاست!
به زیر قدم های مادرم...
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 20:24 توسط گلریز نفر |
کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید و گفت : آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید، مادرم خیلی مریض است. دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم. دختر گفت : ولی دکتر، من نمیتوانم، اگر شما نیایید او میمیرد! و اشک از چشمانش سرازیر شد. دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر، دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص، تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام شب را بربالین زن ماند، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد. زن به سختی چشمانش را بازکرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکرکرد. دکتر به او گفت : باید از دخترتتشکر کنی، اگر او نبود حتماً میمردی! مادر با تعجب گفت : ولی دکتر، دختر من سه سالاست که از دنیا رفته! و به عکس بالای تختش اشاره کرد. پاهای دکتر از دیدن عکس رویدیوار سست شد. این همان دختر بود! یک فرشته کوچک و زیبا.
درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بیا تو. در باز شد و دختر 
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 20:11 توسط گلریز نفر |
زخم شدم شیشه به زخمم نشست
شیشه شدم سنگ سرم را شکست
یارب اگر سنگ شوم لحظه ای
بر دل این سنگ چه خواهد گذشت...
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 19:40 توسط گلریز نفر |
ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد
که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزدای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد
که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 19:58 توسط گلریز نفر |
ترسم این است که پاییز تو یادم برود
حس اشعار دل انگیز تو یادم برود
ترسم این است که بارانی چشمت نشوم
لذت چشم غزلخیز تو یادم برود
بی شک آرامش مرگ است درونم،وقتی
حس از حادثه لبریز تو یادم برود
من به تقویم خدایان زمان شک دارم
ترسم این است که پاییز تو یادم برود
با غزلها ت بیا چون همه چیزم شده اند
قبل از آنی که همه چیز تو یادم برود
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 11:54 توسط گلریز نفر |
نمی خواهم خدایم بیکران باشد
نمی خواهم عظیم و قادر و رحمان
نمی خواهم که باشد این چنین آخر
خدا را لمس باید کرد
نگو کفر است
خدا را می توان در باوری جا داد
که در احساس و ایمان غوطه ور باشد
خدا را می توان بویید
و این احساس شیرینی است
نگو کفر است
که کفر این است
که ما از بیکران مهربانیها
برای خود
خدایی لامکان و بی نشان سازیم
خدا را در زمین و آسمان جستن
ندارد سودی ای آدم
تو باید عاشقش باشی
و باید گوش بسپاری
به بانگ هستی و عالم
که در هر خانه ای آخر خدایی هست
نگو کفر است
اگر من کافرم !! باشد
نمی خواهم خدایا زاهدی چون دیگران باشم
نمی خواهم خدایم را
به قدیسی بدل سازم
که ترسی باشد از او در دل و جانم
نگو کفر است
که سوگند یاد کردم من
به خاک و آب و آتش بارها ای دوست
خدا زیباترین معشوق انسانهاست
خدا را نیست همزادی
که او یکتاترین
عاشق ترین
معبود انسانهاست.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 22:47 توسط گلریز نفر |
نشسته ماه بر گردونه عاج .
به گردون می رود فریاد امواج .
چراغی داشتم، کردند خاموش،
خروشی داشتم، کردند تاراج
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 19:46 توسط گلریز نفر |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 18:38 توسط گلریز نفر |
| ||||||